تبليغاتX
سـفـیـنـه
 
سـفـیـنـه
 
 
تا نگوييم و نشنويم، از اين خواب گران برنمی‌خيزيم
 

مشتری علم تحقیقی حق است

دائما بازار او با رونق است

اولین‌بار که این بیت را در مثنوی دیدم، از خود پرسیدم: مولوی در چه محیط و زمانه‌ای می‌زیسته است که بازار علم تحقیقی را گرم می‌دیده است؟ آيا اين مرزوبوم چنان روزگاري هم داشته است؟ آيا روزی بوده است كه علم تحقيقی قدر ديده باشد و بر صدر نشسته باشد؟ گمان نمی‌كنم.

تقلید، بسیار فریبکار است و هرگز صورت واقعی خود را به کسی نشان نمی‌دهد. حضورش در میان محققان مصطلح، کمتر از هم‌زیستی‌اش با مردم کوچه‌وبازار نیست. بسا کتاب‌خوان‌ها و اندیشه‌شناسانی که آب تقلید از سرشان گذشته است و به قول حافظ: مست است و در حق او کس این گمان ندارد. نویسندۀ همین عبارات و گلایه‌ها هم شايد از همه مقلدتر باشد.

اما تقلید چیست و کجاست و مصاف او با تحقیق چگونه است؟ من پاسخ روشنی برای این سؤالات ندارم؛ اما می‌دانم که برای اکثر مردم، تقلید بیش از تحقیق، اطمینان‌‌آور است و چنان فضای ذهن آنان را گرم و نرم می‌کند که هرگز هوس نمی‌کنند در هوای سرد و گزندۀ تحقیق نفس بکشند. ذهن آدم‌هاي حقيقت‌جو، آوردگاه جنگجویان دلیری است که هر لحظه خون اندیشه‌ای را می‌ريزند و زمين اين ميدان سرخ، هميشه به خون باورهای گوناگون رنگين است.

تقلید، به شما چنان اطمینانی می‌دهد که با آن می‌توانید حتی به جنگ خدا بروید و در همان حال کسی را نزدیک‌تر از خود به خدا ندانید.

تقلید، کیمیاگر است. مغز شما را به انبار تولیدات دیگران تبدیل می‌کند و سپس شما را بر در همان انبار می‌نشاند که تا می‌توانید فلسفه ببافید و شعر بسرایید و عرفان بلافید و از ارسطو و افلاطون پیامک‌های الکترونیکی دریافت کنید.

تقلید، مقدس است و تحقیق رند و بی‌مبالات.

در کتابخانۀ تقلید، صدها و هزاران کتاب تحقیقی است که دهان نيوتن را به پهنای فلك باز نگه می‌دارد.

تقلید، به‌شدت متظاهر و آراسته است. هیچ محققی به اندازۀ هیچ مقلدی احساس حق‌به‌جانبی نمی‌كند و دلش آرام نمی‌گيرد و سرش به‌سامان و پشتش گرم نیست.

جنگ با تقلید و مقلدان، دل شیر می‌خواهد و کلۀ شق.

تقلید، بهشت ساده‌دلان و ساده‌اندیشان و زرنگ‌بازان است. چرا این بهشت را به دوزخ اندیشیدن و هر روز به نتیجه‌ای دیگر رسیدن بفروشیم؟

تقلید، سر سالم به گور بردن است. اندیشیدن و از نتایج نوپدید نهراسیدن، دربه‌دری است؛ بی‌چیزی است؛ خرابه‌نشینی است؛ خواری است و شرمندگي. دنیای اهل اندیشه، چونان عاقبت یزید، ویران است. هر دم از نو غمی آید به مبارک‌بادشان.

بیشترین مقلدان در میان محققان و مؤلفان است؛ آنان که گمان می‌کنند با گردآوری چند مدرک و دلیل، و بررسی چند شاهد و سند، شاخ غول را شکسته‌اند و دیگر باید بنشینند تا فرشتگان خدا بيايند و دست‌وپایشان را بمالند.

شبیه‌ترین پدیده به تقلید، تحقیق است؛ تحقیقاتی که هدفشان از اول تعریف شده است و مؤلف فقط باید چنان فرمان را بگرداند که به زیرزمین خانه‌اش برسد و در آنجا ماشین تحقیقش را پارک کند و با خیال راحت به نزد زن و بچه‌‌اش برود.

تقلید، وطن است و تحقیق تبعیدگاه مشتی آدم‌های بی‌وطن و دگراندیش و کله‌شق و محروم از عقل معاش.

 |+|  سه شنبه یازدهم تیر 1387      | 

اگر من بگویم الان دمای هوا زیر صفر است و شما بگویید بالای 30 درجه است، این اختلاف چه تأثیری بر پوشش ما خواهد داشت؟ تقریبا هیچ. زیرا آنچه جنس و مقدار پوشش ما را تعیین می‌کند، درجۀ واقعی هوا است، نه عقیدۀ ما دربارۀ سردی یا گرمی هوا. بسیاری از نزاع‌های نظری همین وضع را دارند؛ یعنی در عمل هیچ ثمره‌ای از آنها چیده نمی‌شود؛ اگرچه گاهی زیان‌های هنگفتی به ما می‌زنند.

واقعیت‌‌ها بسیار فراتر و قوی‌تر از باورهای شخصی یا قومی ما عمل می‌کنند. ذهن ما انبان رشته‌های خیالی است که گره‌های خیالی خورده‌اند و ما با دستان خیالی می‌کوشیم آن گره‌ها را بگشاییم. سزای پرسش‌های خیالی، پاسخ‌های خیالی است. می‌گویند کسی نزد طبیب رفت و از درد مو شکایت کرد! طبیب گفت هر روز صبح تکه‌ای یخ در میان لقمه‌ای نان بگذار و بخور. بیمار که از درد مو به خود می‌پیچید، به‌اعتراض گفت: نان و یخ هم شد دوا؟ طبیت به‌تمسخر گفت: درد مو هم شد درد؟ گاهی مشکلات فکری ما مانند درد موی آن بیمار و یا مشکل کسی است که می‌خواهد بداند از دو کمان شخصی در سقسین، کدام‌یک گم شده است:

گویند که در سقسین، شخصی دو کمان دارد

زان هر دو یکی گم شد؛ ما را چه زیان دارد؟

من همیشه به این سؤال اندیشیده‌ام که چرا زندگی یک دیندار با زندگی کسی که به هیچ دینی باورمند یا پایبند نیست، تفاوت چندانی ندارد؟ هر دو ماشین سوار می‌شوند، هر دو نان تازه را بر نان بیات ترجیح می‌دهند، هر دو از کمدی‌های چاپلین لذت می‌برند، هر دو می‌کوشند خانه‌ای بزرگ‌‌تر و شغلی آبرومندتر داشته باشند، هر دو در کنکور استرس دارند، هر دو برای گرفتن دفترچۀ بیمۀ تأمین اجتماعی، خود را به آب و آتش می‌زنند، هر دو از خبر مرگ عزیزشان به یک اندازه اندهگین می‌شوند و اخبار روزنامه‌ها حس مشابهی به هر دو تزریق می‌کند. در مقولۀ اخلاق هم ما هیچ شاهد عینی و دلیل نظری در دست نداریم که خداباوران، در مجموع اخلاقی‌تر و مؤدب‌تر و باانصاف‌تر و بهداشتی‌تر و ارزان‌فروش‌تر و عادل‌تر و مهربان‌تر و منطقی‌تر از کسانی باشند که در وجود خدا شک دارند. همچنان‌که ماتریالیست‌ها هم برای بهبود زندگی مادی خود تقریبا به اندازۀ مؤمنان تلاش می‌کنند، نه بیشتر.

آنچه اکنون در نوبت بازبینی و بررسی جدّی است، جنگ ادیان و مذاهب است. آیا حضور در اردوگاه دین خاصی، و دشمنی با سایر ادیان، تقاوت‌های عقیدتی و اخلاقی و رفتاری فراوانی تولید می‌کند؟ مثلا اگر من مسلمان باشم و دینم را به مسیحی تغییر دهم، به لحاظ رفتاری و منش زندگی خیلی تغییر می‌کنم؟ آیا تفاوت‌های عقیدتی یک مسلمان با یک مسیحی یا یهودی دربارۀ خدا و جهان پس از مرگ، آن قدر هست که بتواند سوخت لازم را برای برافروختن آتش جنگ میان آنها فراهم کند؟ همین سؤال را درباره مذاهب هم می‌توان پرسید. آیا توحید و نبوت و معاد و اسلامی که شیعه می‌فهمد با آنچه سنی می‌فهمد خیلی فرق می‌کند؟ فاصلۀ فخر رازی تا خواجه نصیر طوسی، آنقدر هست که یکی دوزخی و دیگری بهشتی باشد؟ اگر پاسخ منفی است، چرا قرن‌ها است که مسلمانان سرمایه‌های خود را علیه یکدیگر به کار انداخته‌اند و نمی‌‌پذیرند که دشمنی جز خود آنان در کار نیست؟

گاهی جنگ‌ عقاید، فقط جنگ عقاید است و بس؛ یعنی موج‌‌های این جنگ، پا از میدان جنگ بیرون نمی‌گذارند و چیزی را در خارج تغییر نمی‌‌‌دهند. هر چه هست در خود همین میدان است و بیرون از آن، قواعد و سازوکارهای خود را دارد. حتی گاهی اختلاف میان دو مذهب در عقیدۀ خاصی، در سایر عقاید آنها ‌تأثیری نمی‌گذارد. مثلا ممکن است پیروان یک مذهب، اصرار فراوانی بر شخص یا عقیدۀ خاصی داشته باشند و سپس بر سر این عقیده، کلی جنگ و دعوا هم راه بیندازند، اما عملا آن عقیده تفاوت مهمی را میان آنان و گروه مخالفشان پدید نیاورد.

به عقیدۀ من در دنیای امروز هیچ نزاعی، واقعی‌تر و ثمربخش‌تر و مؤثرتر از نزاع میان سکولاریسم و ایدئولوژی(اعم از مادی و غیر مادی) نیست. با تغییراتی که مارکسیسم از اواسط قرن بیستم پذیرفت، تقابل میان مارکسیسم و سرمایه‌داری هم به فهرست جنگ‌های زرگری پیوست. باقی منازعات مكتبی و عقيدتی، تأثیر چندانی بر وضع فکری و زندگی مردم ندارد و حق با مردم است که گاهی دربارۀ این‌گونه نزاع‌‌ها می‌گویند: «فكر نان باش که خربزه آب است.»

 |+|  شنبه هشتم تیر 1387      | 

چندی‌پیش یکی از دوستان که به گفتۀ خودش سال‌ها است روی یک موضوع تاریخی کار می‌کند، می‌گفت: برخی از جملات مشهوری که به امام حسین(ع) نسبت می‌دهند، در واقع شعرهایی است که قرن‌ها بعد از واقعۀ عاشورا سروده شده است. چند مثال هم زد که برخی از آنها برای من تازگی داشت. به گواهی اسنادی که او نشان می‌داد، عبارات زیر همگی شعرند و در هیچ منبع روایی دیده نشده‌اند:

ـ ان الحیاة عقیدة و جهاد                قف دون رأیک فی‌الحیاة مجاهدا

ـ ان کان دین محمد لم یستقم         الا بقتلی فیاسیوف خذینی

ـ هل من ناصر ینصرنی

(اگر کسی دربارۀ این مثال‌ها و اسنادشان سؤالی داشت، در کامنت‌ها بیشتر توضیح می‌دهم)

نمونه‌های دیگری را نیز می‌گفت که باورش برای من آسان نبود. اما می‌گفت هر کس بتواند برای این عبارات، یک آدرس از متون دینی یا تاریخی پیدا کند، من به او جایزه می‌دهم.

گویا بسیاری از عقاید عامۀ مردم، در ابتدا یک بیت شعر بوده‌اند که اندک‌اندک تبدیل به باورهای محکمی شده‌اند و الان با دینامیت هم نمی‌شود تکانشان داد. چند مثال هم من در ذهن دارم که از ذکرشان معذورم؛ ولی سربسته از من قبول کنید که یکی از منابع عقیدتی ما شعر است! البته این شعرها بعد از اینکه نهادینه می‌شدند و عقیده‌ای را می‌ساختند، سازندگان حدیث یا مؤلفان متون روایی را هم به فعالیت وامی‌داشتند و چه حدیث‌های نابی که از این رهگذر تقدیم جامعۀ دینی شد.

اعتقاد عامۀ مردم به بزرگان‌شان، بیش از دیگر باورهای آنان، ماهیت شعری دارد. شعر، به دلیل آکندگی‌اش از غلو و مبالغه، ذائقۀ توده‌ها را می‌‌نوازد و آنان را به وجد می‌آورد. من تردید ندارم که برخی باورهای قلبی مردم به بزرگان و رهبران‌شان، در ابتدا یک مضمون شعری بوده و سپس تبدیل به شعائر دینی و نشانه‌‌های دینداری و حتی مسلمات مذهبی شده است.

در عقاید شعری، گام اول را شاعران بر‌می‌دارند. سپس نوبت به محدثان و متکلمان و مفسران و سخنرانان می‌رسد. انگیزۀ سازندگان احادیث جعلی، فقط گرایش‌های سیاسی _ فرقه‌ای نبوده است. آنان گاهی عقیده‌ای را می‌پسندیدند، اما وقتی جای آن را در میان روایات خالی می‌دیدند، با توکل بر خدا و به قصد قربت، دست به کار می‌شدند.

جلو شعر و شاعری مردم را نمی‌شود گرفت؛ اما باید آهسته‌آهسته عقلانیت جامعه را به نقطه‌ای رساند که هر شعری نتواند به این آسانی‌ها در میان عقاید دینی مردم جا خوش کند. تا وقتی که دلمشغولی مردم نان و آب و مسکن و رفاه و نیازهای اولیه است، امیدی به اصلاح باورهای آنان نیست؛ اما در شگفتم از کتاب‌خوان‌ها و اهل علم که آنان چرا این‌همه در پی مردم افتاده‌اند و در این کوره می‌دمند. ماجرای نصرالدین و صف نانوایی را شنیده‌اید؟ وقتی صف طولانی را دید، با صدای بلند گفت: در کوچۀ پشتی غذای نذری می‌دهند. مردم گرسنه، صف را رها کردند و به سوی کوچۀ پشتی دویدند. نصرالدین ماند و یک نانوایی خلوت. اما او هم با خود گفت: ‌این همه آدم عاقل که بی‌خود راه نمی‌افتند و دنبال چیزی نمی‌روند! حتما خبری است. او هم صف را رها کرد و از همه تندتر دوید.

 |+|  دوشنبه سوم تیر 1387      | 

روزی‌روزگاری، نیمه‌شب با دمپایی راه افتادم به سوی شیراز. ظهر فردای آن شب روحانی، در حافظیه بودم. دو شبانه‌روز در شیراز ماندم. آن دو شب را پشت نرده‌های باغ حافظیه، روی کارتن‌های سیگار خوابیدم. عصر روز آخر برای خداحافظی، خواستم وارد حافظیه شوم که نگهبان گفت: تعطیل است. برو فردا بیا. بلیط اتوبوس را به او نشان دادم و گفتم من تا یک ساعت دیگر باید ترمینال باشم. اجازه بدهید که داخل شوم. قول می‌دهم زود برگردم. گفت: نمی‌شود. خواهش کردم. اجازه نداد. سرانجام بعد از چندی اصرار و انکار، گفت: من باید بروم خانه و نمی‌توانم منتظر تو بمانم. تو داخل شو، ولی وقتی برمی‌گردی، من نیستم که در را برایت باز کنم. باید از روی نرده‌ها بپری بیرون. قبول کردم و داخل شدم.

با عرفانی‌ترین حالتی که در خود سراغ داشتم، خودم را و دلم را بر سر قبر حافظ رساندم. اکنون من بودم و حافظ و خلوتی که نفس را در سینه حبس می‌کرد. جز من و حافظ و چند درخت شگفت‌زده، کسی در حافظیه نبود. دیوانش را گشودم و به انتخاب حافظ خواندم:

دو یار زیرک و از بادۀ کهن دو منی

فراغتی و کتابی و گوشۀ چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم

اگرچه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی

غرق لحظه‌های نمناک حافظیه بودم. دلم گواهی می‌داد که اکنون بر روی زمین و در اين غروب دل‌انگيز، کسی نزدیک‌تر از من به روح حافظ نیست. گاه غزل می‌خواندم و گاه فاتحه و گاه ... که ناگهان ... حافظیه غرق نور شد. دلم لرزید. چشمم به کناره‌ها لغزید. آرام‌‌آرام نگاهم را از روی زمین برداشتم تا ببینم حادثه چیست. هشت نورافکن بزرگ حافظیه با هم روشن شده بود.

 |+|  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387      | 

در سال‌های گذشته، من هماره با دوستان و آشنایان و حتی غریبه‌ها در حال بحث یا به قول امروزی‌ها گفت‌وگوی انتقادی دربارۀ موضوعات گوناگون فکری بوده‌ام. اکنون قضاوتی نمی‌کنم که آیا این مناظره‌ها به نسبت اتلاف نیرو و وقت و هزینه‌ای که بر من تحمیل کرد، سودی داشت یا نه. اما تجربه‌هایی نیز یافتم که شاید بازگویی برخی از آنها در اینجا بی‌فایده نباشد. از سهم استدلال و میزان گره‌گشایی آن در بحث‌های فکری شروع می‌‌کنم.

من متأسفانه به این نتیجۀ وحشتناک رسیده‌ام که در پیشرفت بحث‌های علمی، کمترین سهم را استدلال نظری و منطق علمی دارد؛ به‌ویژه اگر موضوع بحث، باورهای سنتی افراد باشد. توقع بی‌جایی است اگر از کسی بخواهید با شنیدن چند دلیل تاریخی یا عقلی شما، دست از باورهای دیرینه‌اش بردارد و در همان مجلس گفت‌وگو، به‌سرعت با عقایدش که عمری با آنها زیسته است و از هر یک خاطره‌های فراوانی دارد، وداع کند.

البته انصافا هم منطقی نیست که در برابر چند استدلال خشک عقلی زود تسلیم شد و دست از عقاید گذشته خود برداشت؛ زیرا هیچ نظریه و عقیده‌ای نیست که استدلال‌های ذهنی، چند دشنه در جانش فرو نکرده باشد. زمانی می‌توانیم با خیال راحت عقل را مخالف عقیده‌ای قلمداد کنیم که علاوه بر وجود چند دلیل عقلی مخالف، شاهد عدم وجود دلیل موافق عقلی هم باشیم؛ زیرا فرق است بین وجود دلیل عقلی مخالف با عدم وجود دلیل عقلی موافق.

یکی دیگر از علل کم‌تأثیری استدلال عقلی در مباحث فکری، آن است که ضعف دلیل، مساوی با ضعف ادعا نیست؛ چنان‌که قوت دلیل هم همیشه به معنای صحت ادعا نیست. زیرا ممکن است کسی عقیدۀ محکم و عقل‌پسندی داشته باشد، اما برای این باور متین، دلایل سست بیاورد. مثلا قبلا فرود اشیاء را به زمین به دلیل نسبت فرزندی ـ مادری میان زمین و اشیاء می‌دانستند و می‌گفتند اینکه هر چه را رها می‌‌کنیم به زمین برمی‌گردد، از باب عشق فرزند به مادر است. اما آیا پس از آنکه ثابت شد چنین نسبتی میان اشیا و زمین نیست، دیگر اشیا به زمین سقوط نمی‌کنند و به آسمان می‌پرند؟

در مجموع من گمان می‌کنم که دلایل عقلی، دست کم در مباحث عقیده‌شناسی کمترین کاربرد را دارند و به همین دلیل معمولا هیچ کس از این طریق نه مسلمان می‌شود و نه مسیحی و نه شیعی و نه سنی و نه بهایی و نه ماتریالیست و نه از هيچ‌يک از آنها برمی‌گردد. زمینه‌های روان‌شناختی و  اوضاع اجتماعی و محیط و تربیت روحی افراد، بسیار بیش از قیاسات عقلی کارگرند. شايد يک معنای «پاي استدلاليان چوبين بود» همين ناتواني‌هاي عارضی استدلال‌ در بحث‌های عقيده‌شناسی باشد. زيرا باز به قول خود مولانا:

هر درونی که خیال‌اندیش شد

گر دلیل آری خیالش بیش شد

حال که بحث به اینجا رسید، این را هم بگویم که من در گفتگوهایی که با دیگران داشته‌ام به این نتیجه رسیده‌ام که توجه دادن دیگران به پیامدهای اجتماعی و تاریخی عقایدشان، در هشیار کردن آنها بسیار مؤثرتر از استدلال‌گری فيلسوفانه است. یعنی مثلا به آنان بگوییم: این عقیده‌ یا مذهبی که شما از آن دفاع می‌کنید، قرن‌ها است که فلان ملت به این عقیده پایبند است و برای آن هزینه‌ها کرده است، اما حاصل آن همه فداکاری و باورمندی، جز فقر و فحشا و نامردمی و خیال‌بافی و شیوع انواع و اقسام بزه‌کاری در میان آنان چيست؟

 |+|  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387      | 

ـ آیا جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم، برخوردار از نوعی نظم اخلاقی است؟ یعنی به‌واقع اين جهان(نه آن جهان) كوه است و فعل ما ندا؟ يا اين جهان ته دريا است و فعل ما فريادی كه خودمان هم به‌زحمت مي‌شنويم؟

ـ آیا واکنش کیفری و هوشيارانۀ جهان به اعمال ما، موقوف به وجود خدایی فعال و منتقم است؟ یا حتی کسی که وجود خداوند را باور ندارد، می‌تواند قائل به نوعی نظم اخلاقی در جهان مادی باشد؟ یعنی آیا منکر خدا می‌تواند هستی را چنان ارگان زنده و هشیاری بداند که حساب هر کس را دیر یا زود کف دستش می‌گذارد؟ یا هستی و قوانينش، تعهدی در اين‌باره ندارند؟

ـ آیا نظم اخلاقی از لوازم نظم کیهانی نیست؟

ـ آیا معتقدان به وجود خدا، می‌توانند برپایی نظم اخلاقی جهان را به قیامت حواله دهند؟ یعنی بر این باور باشند که خداوند این جهان را به نظم و قوانین درونی آن سپرده است و مستقیما در آن دخالتی نمی‌کند؛ اما وای اگر از پس امروز بود فردایی.

ـ آیا قوانین هستی، می‌توانند جای خدای ادیان را بگیرند؟

ـ این پرسش‌ها بیشتر دینی است یا فلسفی يا ...؟

ـ آیا کسی را می‌شناسید که به یکی از این سؤالات از طریق ادلۀ برون‌دینی جواب داده باشد؟

ـ آیا این سؤالات مهم‌اند؟

ـ آیا مخاطب این سؤالات مغز است؟ یا قلب؟ رم یا آتن؟

ـ آیا حق با خیام است که صاحبان فضل و دانش هم ره زين شب تاريك نبردند برون؟

ـ آیا ما می‌توانیم گریبان فکر خود را از دست این‌گونه پرسش‌های موذی رها کنیم؟

نمی‌دانم.

 |+|  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387      | 

خبر اول:

خبرگزاری قرآنی ایران(ایكنا)، هفتم خرداد 87:

70درصد مردم ایران توانایی روخوانی ساده قرآن را ندارند.

 

خبر دوم:

خبرگزاری فارس، هشتم خرداد 87:

«منتخب مفاتیح‌الجنان» پرتیراژترین كتاب هفته گذشته بود. 

 

خبر سوم:

ميان خبرهاي بالا هیچ تناقضی نیست و از قضا به طرز شگفتی هم‌دیگر را تأیید می‌كنند.

 |+|  چهارشنبه هشتم خرداد 1387      | 

در نظرهای دو پست قبلی، برخی دوستان که برای تک‌تک کلماتشان ارزش و احترام قائلم، خیرخواهانه مرا به مهربانی با آرمان‌های پیشین توصیه فرمودند. اما من نیز سخنی دارم که می‌کوشم روشن‌تر از نوشته‌های پیشین بگویم؛ اگرچه آسان نيست. 

دوستان من، آیندگان باید بدانند که ما قدر زندگی را ندانستیم و این اعتراف را باید چنان بلند و رسا فریاد کنیم که همۀ نسل‌های پس از ما بشنوند و عبرت گیرند. آنان نباید به هیچ بها و بهانه‌ای زندگی خود را خرج رؤیاهای دیگران و آرمان‌های مقدس‌نمای پیشینیان کنند. به قول آن بزرگِ جفادیده، «عمر کوتاه است، اما فرصتی است یگانه». میلیون‌ها سال زمین به گرد خورشید چرخیده است تا کودکی در شکم مادری دست و پا و چشم و گوش یافته است. آن کودک این دست و پا و چشم و گوش را باید غرق لذت زندگی کند تا از خجالت زمین و خورشید درآید؛ وگرنه سنگ تيپاخوردۀ هستی است. هر لحظه از این عمر گرامی، جامی است که شتابان از پیش چشم ما می‌گذرد و اگر آن را از دست ساقی زمانه نرباییم، بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم.

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

 

عمو عباس مهربان، حس و حال خیام چه عیبی دارد که نباید از جنگ به او پرداخت؟ حال‌ و هوای خیامی، کدام جنگ و خسارتی را روی دست ما گذاشته است که نباید به سوی‌اش غلتید؟ سهم ما هر چه بود، بود؛ اما چرا به آنان که از پس ما می‌آیند، نگوییم که «ما خطا كرديم؛ زيرا هیچ آرمانی از هیچ نوعش، آن ارج و بها را ندارد که زندگی خویش را برای آن به تنگنا اندازیم؛ مگر آنکه در پی‌اش گشایشی باشد برای زندگی بهتر و آسوده‌تر.» هزار لقمان فدای یک‌لقمه‌نان. می‌دانی چرا؟ چون «لولاالخبز ماصمنا و ماصلینا؛ اگر نان نبود، ما نه روزه می‌گرفتیم و نه نماز می‌خواندیم.» (حدیث نبوی، المحاسن، ج2، ص586)

 

انسان و جامعه‌ای که نیازهای اولیه‌اش بر زمین مانده است، چرا باید در آسمان‌ها سیر کند و روی ابرهای توهم راه رود و دل به وعده‌های دور و دراز خوش کند؟ مردمی که برای نان و آب و مسکن، از صبح خروس تا بوق سگ، بر سر هم می‌کویند و پای هم را گاز می‌گیرند و نان از دست يكديگر می‌ربانید، از زندگی چه فهميده‌اند که این‌همه سرگرم آرمان‌های بی‌قواره و ناممکن‌شان‌ کرده‌اند؟ چنین مردمی، تعادل ندارند، میزان و موزون نیستند و از آنان نباید چشم داشت که خرافه نپرستند و دل به هر های‌وهویی نبندند و از خوبان گذشته بت نسازند و منتظر معجزه و قهرمان نباشند و آش نذری نپزند و زیر عَلَم و کتل نروند و کلید مشکلاتشان را لعن ابوبكر و عمر ندانند.

 

عرفان، معرفت، دین، علم، وطن و هر مکتب و ایده‌ای برای آن است که انسان، آسوده زندگی کند و آسان بمیرد. هر پدیده یا نهادی که زندگی را بر انسان تلخ کند یا حقوق انسانی‌اش را از او بگيرد، كارخانۀ نكبت‌سازی است؛ اگرچه نامش آرمان باشد يا عرفان یا... گل‌های خوش‌بوی معنویت نيز در باغ صدرنگ حیات پاکیزه می‌روید و این باغ محتاج باران آسایش و رفاه است و برگ‌های درختانش هر روز دست دعا به سوی خورشید شادی و آزادی برمی‌‌دارد. آنگاه است که اخلاقْ جان می‌گیرد و معنویت از زیر خروارها خاکستر ریا و تزویر سر برمی‌آورد و هر که آن می‌شود که آن را سزاوار است.

 

رفاه، امنیت، آسایش، آزادی، صلح، برخورداری از حقوق انسانی، جامعۀ مدنی و معنویت خودخواسته، نخستین نیازهای واقعی انسان‌اند. هر عقیده یا اندیشه یا مرامی که به یکی از آنها پشت کند، به دست خود گور خود را کنده است و دیریازود از پای درخواهد آمد. اما دردا و دریغا که تا آن روز حتمی، میلیون‌ها انسان بخت‌برگشته، از زندگی جز جنگ و جدال با دیگران چیزی نخواهند فهمید و همیشه باید در پی آهی باشند تا با  ناله سودا کنند.

ای گروه مؤمنان شادی کنید

همچو سرو و سوسن آزادی کنید

کیست مولا؟ آن‌که آزادت کند

بند رقّیت ز پایت برکند

(مثنوی، دفتر شش)

 |+|  سه شنبه هفتم خرداد 1387      | 
  بالا