تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

پايان عدالت اقتصادي بدون عدالت سياسياز 

از امام موسی بن جعفر(ع) روایتی نقل شده است که به قول استاد حکیمی به اندازۀ شصت خورشید می‌درخشد. روایت چنین است: لایعدل الا من یحسن العدل.(الحیاة، ج‏6، ص‏346) یعنی عدالت نياورده است مگر کسی که آن را نیکو و درست به عمل آورد.
من دقیقا نمی‌دانم این حدیث به اندازۀ چند خورشید می‌درخشد؛ ولی می‌دانم بزرگ‌ترین ظلم‌های این عالم را کسانی کردند که واقعا قصد اجرای عدالت داشتند، اما در شناخت ماهیت عدالت و راه‌های اجرایی آن دچار ساده‌انگاری و ديکتاتوری شدند. نمونۀ تاریخی و آشکار آن، مارکس و لنین و حلقه‌های نخست بلشویک‌ها است که به‌حق نمی‌توان در صدق نیت و انگیزۀ مردمی آنان تردید کرد؛ هرچند پس از ۱۰ سال به ايستگاه استالين و پس از ۷۰ سال در چنين روزهایی به فروريختن ديوار برلين رسيدند.

اگر راهکارهای اجرایی عدالت، درست و سنجیده و بر پایۀ تجربه‌های طولانی بشر نباشد، شک نکنید که سر از ظلم‌ و نکبت و بدبختی درمی‌آورد. عدالت، به‌ویژه در دنیای پیچیدۀ ما، به تنها چیزی که نیاز ندارد شعار و سخنرانی و ادعاهای آسمان‌خراش و افشاگرهای عامه‌پسند و برانگيختن گرد و خاک است. عدالت، نتیجۀ عقلانیت و جهان‌شناسی بزرگ‌سالانه و آشنایی با طبیعت وحشی اقتصاد است.
در لغت هم عدل را نشاندن هر چیز در جای خود تعریف کرده‌اند. بر این پایه، بزرگ‌ترین ظلم، فروکاستن عدالت به عدالت اقتصادی و سپردن آن به دست کسانی است که هیچ تصور درستی از جهان اقتصاد و ارگانیسم عدالت و نیازهای واقعی انسان ندارند. به تجربه آموخته‌ایم که عدالت اقتصادی، فقط و فقط در جوامعی قابلیت اجرا دارد که پیشتر به استقبال عدالت اجتماعی و توسعۀ سیاسی و جامعۀ باز رفته‌اند. شروع عدالت‌ورزی از عدالت اقتصادی، آن هم با شعار و سخنرانی و انگيزه‌های سياسی و طرح‌های خام، پایان خوشی ندارد.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت توسط |

 

عکس مقابل، تصویر حبیب الله پیمان است، و زخم روی صورتش یادگار 13 آبان امسال. برای برخی از مردم تهران او یک پزشک است که نمی‌دانم هنوز طبابت می‌کند یا نه. برای روزنامۀ کیهان و مانند آن که شکر خدا کم هم نیست، او یک تحلیل‌گر منحرف، وابسته به سرویس‌های جاسوسی و رئیس حزب منحله و تک‌نفرۀ جنبش مسلمانان مبارز است و جزء دوم نامش(الله) نباید نوشته شود(کیهان او را حبیب پیمان می‌نویسد). برای رژیم پهلوی او یک سوسیالیست خداپرست بود که در مسکو آموزش دیده و مأموریتش خرابکاری و اقدام علیه امنیت ملی بود و با نام ح. پایدار کتاب و مقالۀ دينی می‌نوشت. اما برای من و بچه‌های انجمن اسلامی دبیرستان‌ها و دانشگاه‌ها در سال‌های 58 تا 60، کابوس تمام‌نشدنی و سخت‌جانی بود که با سرمقاله‌های طولانی‌اش در نشریۀ امت، هرازگاه یکی از بچه‌های انجمن اسلامی را می‌ربود و به عالمی دیگر می‌برد. ولی من قهرمانانه و معجزه‌آسا! تا آخر مقاومت کردم و مانند خیلی‌های دیگر جذب مقالات و تحلیل‌ها و استدلال‌های او نشدم.
هر هفته که نشریۀ امت بیرون می‌آمد، من و چند نفر دیگر از بچه‌های انجمن عزا می‌گرفتیم. خط‌به‌خط آن را می‌خواندیم و خود را آماده می‌کردیم که اگر جایی نیاز شد، پاسخ‌های دندان‌شکن بدهیم. دوستی داشتم به نام محمد پورعباس که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش. تحلیل‌گر اصلی و مغز متفکر انجمن او بود. روزی به اتاق انجمن آمد و گفت: من تصمیم گرفتم که دیگر بنشینم و برای کنکور بخوانم. هیچ‌کس باور نکرد. من به امتی که زیر بغلش بود، نگاهی انداختم و با لحن گلایه‌آمیزی گفتم: کنکور؟! او رفت، شهید پورحیدری هم به او پیوست، و یک‌سال بعد در جنگ تكه‌پاره شد.
همان سال(60) هفته‌نامۀ امت توقیف و پیمان ممنوع‌القلم شد. سپس مدتی را همراه همسرش(خانم مرتاض لنگرودی) مهمان اوین بود تا این‌که دولت اصلاحات روی کار آمد و روزنامه‌های اصلاح‌طلب جان گرفتند. پیمان باز دست به قلم شد و این‌بار بسیار محتاطانه هرازگاه چیزکی می‌نوشت. از سال 84 تقریبا اجازۀ فعالیت قلمی نداشت و جز چند مقالۀ ملایم از او ندیدم. ظاهرا الان مطب‌نشین است و اجازۀ فعالیت دیگری ندارد. پورعباس هم احتمالا الان در تبریز طبابت می‌کند. امیدوارم اهل نت و گوگل باشد و یک‌بار که نامش را جستجو می‌کند، به این‌جا بیاید تا شاید باز همدیگر را ببینیم. (اگر دوباره ببینمش، قول می‌دهم ديگر با هم بحث نكينم و شايد فقط گريه كنيم)
بله، نام حبیب‌الله پیمان، برای هر کس هر چه باشد، برای بچه‌های انجمن اسلامی دبیرستان پاسداران قزوین، یادآور خاطرات بسیاری است. 
                 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت توسط |

 

فرزندم، اول ده صفحۀ A4 چهارصد كلمه‌ای برایت وصيت‌نامه نوشته بودم که اگر مقاله نوشته بودم، حداقل دویست‌هزار تومن حق‌التألیفش بود. بعد از این‌که نوشتم، پشیمان شدم و به این نتیجه رسیدم که کاش همان مقاله را نوشته بودم. چون به هر حال دويست‌هزارتومن ارث، بهتر از ده صفحه كاغذ است. ولی بعد دیدم بدون وصیت‌نامه هم که نمی‌شود مرد. چون وصیت‌نامۀ قبلی را دلیت کرده‌ام و تازه اگر دلیت هم نکرده بودم، مطمئنم که تو حوصلۀ خواندن آن را نداشتی، در سه کلمه خلاصه‌اش می‌کنم: ببخش، ببخش، ببخش.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت توسط |

 

سر راه که می‌آمدم خانه، جوان معتادی را دیدم که جلو مغازه‌ای افتاده است. به مغازه‌دار گفتم نمی‌خواهید فکری به حال این بنده خدا بکنید؟ گفت مثلا چی کنم؟ گفتم اگر مرده است، به شهرداری زنگ بزنید، اگر زنده است، کمک کنید بلندش کنیم. شاید مریض سخت باشد. گفت به من ربطی ندارد. گفتم تا وقتی که این جوان اینجا افتاده‌ است کسی داخل مغازۀ تو نمی‌شود كه میوۀ کیلویی دوهزاروپانصد تومن بخرد. جوابی داد که تا خانه فقط به زمین نگاه کردم. گفت: روزی دست خدا است.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت توسط |

 

معاون مطالعات و تحقیقات سازمان ملی جوانان، از رضایتمندی 69درصد جوانان از صداوسیما خبر داد و گفت: زنان 10درصد بیشتر از مردان ابراز رضایتمندی کرده‌اند. 59درصد جوانان معتقدند که سریال‌های سیما، کیفیت بالایی دارند و 54درصد، برنامه‌های صداوسیما را شاد و متنوع می‌دانند. همچنین 67درصد بر این باورند که برنامه‌های خبری صداوسیما حقایق را برای مردم بازگو می‌کنند.
در ميان شش رسانۀ مورد اعتماد جوانان، تلویزیون با 61درصد معتمدترین رسانه شناخته شد. رسانه‌های خارجی با 2 درصد در جایگاه آخر قرار دارند.
منبع

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت توسط |

 

خواستم چیزی دربارۀ 13 آبان بنویسم و اتفاقاتی که در این روز افتاده است؛ پشیمان شدم. خواستم دربارۀ این جملۀ وزیر سابق ارشاد بنویسم که گفته بود ضربۀ سر استیلی در بازی با آمریکا، مانند ضربۀ علی در جنگ خندق بود؛ دیدم اگر بخواهیم هر روز دربارۀ افاضات این نوادر خلقت چیزی بنویسیم باید صبح تا شب بنویسیم. خواستم چیزی دربارۀ اصول نقد بنویسم؛ چند خط هم نوشتم اما حوصله یاری نکرد. خواستم بگویم شکر خدا بالاخره جرم بهزاد نبوی هفتاد ساله، وزیر و سخنگوی دولت شهید رجایی که با د‌مپایی و زیرشلوار آوردنش تلویزیون، معلوم شد: شركت در راهپيمایی و اخلال در ترافیک تهران. ديدم کار از این حرف‌ها گذشته. خلاصه همین‌طور بی‌حوصله به صفحۀ کامپیوتر نگاه می‌کردم که یک مرتبه احساس كردم این جهان پهناور بدون دلدادگی و دلبری، از طویلۀ آن روستایی که گاوش را شیر خورد، تاریک‌تر و کوچک‌تر و وحشتناک‌تر است. گاو زندگی ما را شیر خورد؛ پیش از آن‌که شیری دهد.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت توسط |

 

رئیس دولت در مشهد فرموده‌اند: «باید تعریف نخبه تغییر کند. نخبه کسی است که مرز دوست و دشمن را می‌شناسد.»
دوست دارم کسی از ایشان بپرسد: چه شده است که به فکر عوض كردن تعریف نخبه افتاده‌ايد؟ بر فرض که تعریف شما درست باشد، آیا اجازه می‌فرمایید حالا که تعریف نخبه، تشخیص مرز دشمن و دوست است، پیدا کردن مصداق دوست‌ها و دشمن‌ها بر عهدۀ همان نخبگان باشد؟ یا زحمت آن را هم شما تقبل می‌فرمایید؟ اگر نخبه یعنی کسی که دوست را از دشمن تشخیص می‌دهد، آن وقت چند نفر از مردم ایران نخبه می‌شوند؟ اگر بفرمایید اکثر، خنده‌دار است؛ چون امکان ندارد اکثر مردم کشوری از نخبگان باشد. در ضمن ممکن است کافری پیدا شود و بپرسد چرا کشوری که اکثر مردمش نخبه‌اند این حال‌و‌روز را دارد. اما اگر بفرمایید اندکی از مردم نخبه‌اند، احتمالا کافر دیگری بپرسد: یعنی فقط اندکی از مردم ایران، قدرت تشخیص دوست و دشمن را دارند؟ آیا اگر خدای‌ناکرده کس دیگری رئیس جمهور می‌شد و می‌دید که نخبگان در اردوگاه او نیستند، او هم اجازه داشت تعریف نخبه را عوض کند؟

سؤال آخر: آیا من هم اجازه دارم تعریف نخبه را تغییر بدهم یا برای این کار هم باید اول مجوز بگیرم؟ اگر اجازه مرحمت می‌فرمایید، من هم می‌خواهم تعریف نخبه را عوض کنم و بگویم: نخبه کسی است که .........
[ولش کن! هر چی فکر می‌کنم می‌بینم همان تعریف ایشان هم بد نیست]

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت توسط |

 

از پیامبر اسلام(ص) نقل شده است که مردم با ناشناخته‌ها دشمنی می‌کنند: الناس اعداء ماجهلوا. بر گفتار ایشان باید افزود: مردم گاهی با ناشناخته‌ها عشق‌ورزی هم می‌کنند.
مولوی در مثنوی، داستان روستایی ساده‌دلی را نقل می‌کند که برای نوازش گاوش به آخور می‌رود؛ غافل از آن‌که شیری گاو نگون‌بخت را خورده و در جایش نشسته است:
دست می‌مالید بر اعضای شیر                    پشت و پهلو گاه بالا، گاه زیر
سپس از زبان شیر می‌‌گوید: این بیچاره نمی‌داند دل به چه دشمن خانه‌براندازی داده است:
این چنین گستاخ از آن می‌خاردم                 کو در این شب، گاو می‌پنداردم

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت توسط |

 

امروز روز کوروش کبیر است و فردا روز رضا(ع). تقارن این دو نماد را که هر یک به‌نوعی متعلق به ایران‌اند، به فال نیک می‌گیرم. همزیستی نمادهای دینی و ملی را در این بیت مولوی هم تماشا کنید:
زین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت توسط |

 

دیشب در محضر استاد محمدرضا حکیمی بودم. بزرگ‌مردی است این پیر خراسانی. گمان نمی‌کنم کسی در ایران به اندازۀ او از متفکران و نویسندگان 50 سال گذشته، خط و خاطره داشته باشد. باید محضرش را درک کرد تا دریافت چرا شریعتی وصیت‌نامه‌اش را خطاب به او نوشت و اصلاح آثارش را ملتمسانه از او خواست؛ اگرچه حکیمی هم جوانمردی کرد و رغم آن‌که با بسیاری از گفته‌های شریعتی مشکل داشت، هیچ دستی در هیچ خطی از نوشته‌های او نبرد.
آنچه بیش از همه وی را محبوب من کرده است، استواری‌اش در ایمان و عقیده است. این‌همه ایمان و یقین به عقیده‌ای(خطا یا صواب) نادر است و صد البته شگفت و شیرین. دریغ و افسوس که ضبط صدای گرمش و حتی یادداشت‌برداری از گفته‌هایش را اجازت نمی‌دهد؛ ورنه گنجی بود روان، نه صندوقچه‌ای در کنج آشیان.
دیشب می‌گفت: «حدود ده سال پیش که جلد ششم الحیاة منتشر شد، میرحسین موسوی به خانه‌ام در تهران آمد و گفتگو‌ها شد. از او پرسیدم همۀ الحیاة را خوانده‌‌ای؟ گفت: بله. گفتم: چگونه یافتی؟ گفت: فهمیدم ما از اسلام بیگانه‌ایم.»

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت توسط |

 

مرحوم دکتر حسابی می‌گوید: «روزی یک دانشجوی نروژی از من پرسید جهان سوم چگونه جایی است؟ گقتم: جایی است که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی، خانه‌ات را خراب می‌کنند و اگر بخواهی خانه‌ات را آباد کنی، باید به کشورت خیانت کنی.»
من تعریف‌ دیگری هم پیدا کرده‌ام: در کشورهای جهان سوم، هیچ تغییر مهم و بنیادینی در ماهیت دولت‌ها رخ نمی دهد مگر از طریق انقلاب و شورش‌ عمومی؛ بر خلاف کشورهای پیشرفته که پیوسته در حال پوست‌اندازی و انقلاب نرم و مخملی‌اند و تغییرات لازم را با شیو‌های مدنی و کمابیش مسالمت‌آمیز از سر می‌گذرانند. به همین دلیل، اگر کسی در آمریکای دهۀ شصت میلادی، ناگهان به خواب رفته باشد و در سال 2009 از خواب بیدار شود و اوضاع را ببیند، شک نمی‌کند که انقلابی بنیادین و حتی خونین در کشورش رخ داده است. اما اگر همو تاریخ پنجاه‌سال گذشتۀ آمریکا را مطالعه کند، خواهد دید که نه انقلابی شده است، نه کودتایی و نه هیچ براندازی سختی؛ بلکه هر روز و در هر انتخاب و در هر بزنگاهی، انقلابی نرم و جزئی پیشروی کرده و به این نقطه(مثلا اوباما) رسیده است. به همین دلیل، در کشورهای غربی، چیزی به نام رژیم یا نظام وجود ندارد؛ چون در نظام و رژیم، اصل بر ثبات و دوام ابدی است و هر نظامی به خود حق می‌دهد که در برابر هر ‌گونه تغییر معناداری از بیرون و درون مقاومت کند. اما در کشورهای دموکرات، دولت‌ها یکی از ده‌ها و بلکه صدها نهاد رسمی دیگری هستند که بخشی از مسئولیت‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور را تا موعد مقرر برعهده دارند. در آنجا سخن از دولت‌ است، نه حکومت یا نظام یا رژیم‌، و عمر دولت‌ها هم کوتاه است، اگرچه حزبشان باید تا ابد پاسخگوی تصمیمات و عملکرد دولت منسوب به آنها باشد. از همه مهمتر اینکه رسانه‌ها، احزاب و نهادهای مدنی در دولت‌های دموکرات، رعایای دولت نیستند که برای مجوز، بودجه و ادامۀ حیات نیاز به الطاف و همراهی دستگاه‌های دولتی داشته باشند، بلکه رقبای سرسخت، مستقل، عیب‌جو و بی‌رحم دولت‌اند.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت توسط |

 

سلام. مشکل امثال من این است که متأسفانه از صفر شروع نکردیم. یعنی این امکان را به ما ندادند که خود بیندیشیم و خود خطا یا صواب کنیم. روزی که چشم باز کردیم و خود را دیدیم، همۀ بیم‌ها و امیدهای ما شکل گرفته بود. این وضعیت، برای گفتگوی انتقادی با صاحبان اندیشه‌های دیگر، بدترین نقطۀ عزیمت است و متأسفانه ما این نقطه را بهترین آغازه برای هر حرکتی می‌پنداشتیم. گذشت و گذشت تا اینکه حرف‌های عجیب‌وغریب بسیاری به گوش‌مان خورد. تاب آوردیم و واندادیم. اما ناگهان همه‌چیز فروریخت؛ مثل دژ کهنی که قرن‌ها لانۀ موریانه‌ها شده باشد و ناگهان از پای درآید. آنچه مرا و همۀ گذشتۀ مالیخولیایی من را شکست، آشنایی با تحقق‌گرایی یا کثرت‌گرایی یا نسبیت‌گرایی نبود. من از قضا آشنایی عمیقی با اندیشه‌های مدرن ندارم. من اندکی فقه خوانده‌ام و اندکی فلسفه و اندکی عرفان و اندکی ادبیات. به لحاظ اندیشه‌ای پوپر را فوق‌العاده می پسندم ولی می‌دانم که نقدهای جدی و فراوانی بر جزئیات نقشۀ فکری او وارد است. آنچه بیش و پیش از همه، در سال‌های اخیر موجب تغییرات اساسی در اندیشۀ کسانی مانند من شد، به هیچ روی آشنایی با مکاتب فکری جدید یا خوانش حریصانۀ سخنگویان جامعۀ باز نبود؛ بلکه درک اندکی از رنج‌های انسان معاصر بود و جستجوی سیری‌ناپذیر برای یافتن دارویی برای این‌همه رنج و المی که آدمیان می‌برند.
دو چیز برای ما مسلم شد: نخست اینکه در دانسته‌ها و آموخته‌ها و آرمان‌های پیشینی ما هیچ دارویی برای این‌همه درد و رنج انسان‌ وجود ندارد و از قضا اخلاق متنی، به بی‌اخلاقی تمام‌عیار می‌انجامد و باورهای مکتوب در کاغذهای پاپیروس، کمترین بازنمایی را از حقیقت دارند. دوم اینکه هیچ راهی، هیچ مفری، هیچ چاره‌ای و هیچ گریزی از گفتگو نداریم و هر کس که به هر بهانه‌ای راه گفتگو را سد کند، دشمن انسان و انسانیت است. هر چه قرار است بیرون بیاید، از گفتگو بیرون می‌آید. بنابراین مرحلۀ تاریخی ما اکنون لایروبی از رودخانۀ دیالوگ آزاد و بی‌پروا است؛ حتی اگر کسی گفت هزار لقمان فدای یک لقمه نان که می‌دانم روزی شما را رنجاند.
این را هم بگویم که رویکرد برخی از ما به اندیشه، رویکردی آکادمیک است و رویکرد دوم، اصلاحی است. من با نامگذاری رویکرد ذوم به پراگماتیسم موافق نیستم؛ چون اساسا این رویکرد، در متن است و مکاتب اندیشگی(از جمله همین پراگماتیسم) در حاشیۀ این رودخانه می‌رویند و نهایتا راه به دانشگاه‌ها باز می‌کنند. اومانیست‌ها هر قدر هم که به انسان اهمیت بدهند، باز بیشتر از فیلسوفان کتابخانه‌ای به درد انسان نمی‌خورند. کار را کسی کرد که تمام کرد. فلسفه آغازی بیمارگونه است که "ممکن" است به ساختن دارویی بینجامد. در واقع فلسفه‌ شرح "ماوقع" است، نه "ماقُصِد"، و می‌دانيد كه "ماوقع" گاهی "لم يقصد" و "ماقصد" گاهي "لم يقع".
در نهایت گره این انسان مظلوم به دست کسانی مانند گاندی و ماندلا و حافظ باز می‌شود، نه پوپر و مولوی. گرچه ما به هر دو گروه نیازمندیم.

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط |