یکی از صد کتابی که باید پیش از مرگ خواند، کتاب تاریخ چیست؟ نوشتۀ ای.ایچ.کار است که در ایران با ترجمۀ حسن کامشاد و سرمایۀ انتشارات خوارزمی، تاکنون هفتبار چاپ شده است. ایچ.کار شاید نزدیک به 200 مسئلۀ ریز و درشت را در این کتاب 250 صفحهای به بحث گذاشته است که مهمترین آنها برای من گفتگو دربارۀ این پرسش بود که آیا تاریخ از یک الگوی کلی پیروی میکند. ایچ.کار، مطابق شیوهاش در کل کتاب، پاسخ روشنی به این سؤال نمیدهد، اما با نگاهی که او به تاریخ و تاریخنویسی دارد، قاعدتا نمیتواند ماشین تاریخ را در جادهای ببیند که مسیر و مقصدش از پیش معلوم است. به تعبیر او، سیر تاریخ، خطی است، نه ادواری که بتوان بر پایۀ ادوار پیشین، دورههای پسین را حدس زد. او حتی پیشبینی آینده را از خصایص جوامعی میداند که در سراشیب انحطاط افتادهاند و دوست دارند آیندهای درخشان همچون گذشتۀ طلایی را برای خود قطعی بدانند.
وقتی این بخش از کتاب را میخواندم، از خودم پرسیدم: پس مطالعۀ تاریخ چه سودی دارد؟ اگر نتوانیم از تأمل در گذشته، مسیر آینده را حدس بزنیم، آیا خواندن تاریخ ارزشی بیش از خیابانگردیهای شبانه دارد؟ شاید متوجه منظور ایچ.کار نشدهام؛ شاید منظورش این است که چون آگاهی ما از گذشته، در حد گزارش تحلیلی(نه واقعی) عدهای خاص است، تاریخ موجود و مکتوب به کار پیشبینی آینده نمیآید. نمیدانم. اما این را مطمئنم که تاریخ تا اکنون، راه روشن و بیتناقضی را پیموده است. بنابراین حتی اگر از الگوی خاصی هم پیروی نکند، پیشبینی کلی آینده دشوار نیست. به این شرح:
اگر تاریخ را از روز نخست تا امروز به ده دورۀ فرضی تقسیم کنیم، تفاوت دورۀ دوم با دورۀ اول، مخالف تفاوت دورۀ سوم با دورۀ دوم نبودهاست؛ یعنی اگر مثلا بشر در دورۀ دوم، نسبت به دورۀ اول گرایش بیشتری به زندگی جمعی یافته، این گرایش در دورههای سوم و چهارم و پنجم و ...بیشتر شده است، و میتوان حدس قوی زد که در آینده نیز غیر از این نخواهد بود. بنابراین با نگاه به سیر کلی تاریخ در گذشته، مسیر کلی آینده کمابیش قابل پیشبینی است. بر این پایه، آیندۀ دور یا نزدیک ایران را بهراحتی میتوان از پیش دید و مطمئن بود که اینگونه نخواهد ماند؛ مگر اینکه بپذیریم قطار تاریخ در ایستگاه ایران تغییر مسیر داده و یا سوزنبان زمان، به خواب رفته است.
کسی باور میکند این حرفها را رئیس جمهور یک کشور گفته باشد؟
«درست است که این مستکبران، به دنبال نفت و ثروت عراق هستند، اما در زیر همه اینها یک استدلال برای خود دارند و بر اساس آن عمل میکنند. البته آن را در خبرها افشا نمیکنند. ما اسناد آن را به دست آوردیم که آنها معتقدند یکی از خاندان پیامبر اکرم در این نقطه ظهور کرده و ریشه همه ظالمان عالم را خواهد خشکاند. آنها همه این نقشهها را کشیدهاند که جلوی ظهور حضرت را بگیرند.» +
خدایا به ما صبر بده.
قدرت، فساد میآورد و اینگونه نیست که قدرت در دست خوبان، خوب و در دست بدان، بد باشد.
برای جملۀ بالا هیچ دلیل عقلی نمیتوان آورد؛ اما تاریخ با دست لرزان و چشم گریان، هزاربار زیر آن را امضا کرده است.
توضیح: فساد، فقط ثروتاندوزی و شهوترانی نیست. آن دو از بیاهمیتترین مصادیق فسادند.
نمونههای تاریخی: مارتین لوتر و کمونیسم. لوتر، قدرت را از دست کلیسای آلوده و ستمگر کاتولیک گرفت، ولی سپس با مردم و مخالفانش رفتاری کرد که کاتولیکها روسفید شدند.
چاره: تقسیم قدرت به کوچکترین قطعههای ممکن؛ یعنی دموکراسی.
اقبال لاهوری معتقد بود که ختم نبوت، به اندازۀ اصل نبوت لازم و مبارک بود. خداوند میتوانست تا ابد پیامبر بفرستد و کتاب نازل کند و معجزه نشان دهد. میتوانست بر سر هر دو راهی تابلو گویا و بزرگی نصب کند و بار سنگین اندیشیدن و گزینشگری را از دوش انسان بردارد. اما سرانجام بر طومار نبوت، مُهر خاتمت زد.
پایان نبوت، یعنی دورۀ دستم بگرفت و پابهپا برد، تمام شده است. وقت آن است که آدمی دست بر زانوی خود بگذارد و از نردبان آزمون و خطا بالا رود. هر باور یا نظریه یا قرائتی از دین که جامعه را از نعمت و حکمت ختم نبوت محروم کند، خدا را به بخل و بیکیاستی متهم کرده است. تعجب نکنید. لازمۀ برخی از نظریههای دینی! دادن نسبت بیدینی و بیتدبیری به خداست. جهان پر است از مقدسهایی است که کارشان افزودن بر دین و جبران کمکاریهای خداست! دین برای آنان مانند جهیزیه برای عروس نازیباست: هر چه بیشتر و سنگینتر، داماد بیچاره رامتر.
حقیقتش را بخواهید، پست قبلی من کاملا سیاسی بود و قصدم توجه دادن به این نکته بود که بحرانسازی و دائما اعلام وضعیت فوقالعاده کردن، راهی مجرب و تکراری برای توجیه ناکارامدیهاست. اما اینکه اکثر دوستان اعتنایی به منظور من نکردند، برای من یک نشانه بود و بسیار آموزنده. دانستم که وبلاگستان زنده است و زندگی را دوست دارد و تا آنجا که ممکن است، از سیاست گریزان است. دانستم که ذهن بیمار من، بیش از حد نیاز و لازم، سیاسی شده است. دانستم که سیاست در وبلاگستان، تحمیلی است؛ مهمان ناخواندهای است که دیر یا زود میان دلنوشتهها و گلگفتههای ما رنگ خواهد باخت. دانستم که سیاست و مسائل جاری کشور، روح و جان هزاران چو من را مسخ کرده و طعم شیرین زندگی را از یاد ما برده است. دانستم که جز شادی و شوخی، بختک سیاست را از سر وبلاگستان دور نمیکند. دانستم که زندهدلان میکوشند تا آنجا که ممکن است هر نوشتهای را بر وجه غیر سیاسی آن حمل کنند. دانستم که سیاست، ما را دچار کمبودهای بسیاری کرده است: کمبود خنده و شوخی و نکتهگویی و تفسیر زندگی. دانستم که حق با ویل دورانت بود که میگفت: شادی از خرد، عاقلتر است.
دوست عزیزی که گاهی از سر لطف سفینه را میخواند و کامنتهای شفاهی او برای من آموزنده است، روزی در جمع دوستان میگفت: اگر شبی دیر به خانه رفتید و میدانستید که بازخواست خواهید شد، بهترین راه برای فرار از مؤاخذۀ اهل و عیال، ایجاد بحران است. مثلا بیمقدمه شروع کنید به فحش دادن به ترافیک شهر، یا با آب و تاب داستان آدم نامردی را نقل کنید که بین راه شما را عصبانی کرده یا جیبتان را زده است، یا شروع کنید به نالیدن از مشکلات کاری و اینکه امروز چقدر بر شما سخت گذشته است. البته اگر داستانی که میسازید کمی هم واقعیت داشته باشد، تأثیرش بیشتر است. خواهید دید که نه تنها اعتراض همسر را در نطفه خاموش کردهاید، بلکه همدلی و مهربانی او را هم برانگیختهاید. سپس با خیال راحت بنشنید و چای حاجخانم را میل بفرمایید.
یکی از سؤالاتی که باید جامعهشناسان ایرانی و محققان علوم سیاسی به آن پاسخ دهند، این است که اعتراضات اخیر در ایران، بیشتر منشأ سیاسی و آزادیخواهی دارد یا بر اثر مشکلات اقتصادی و تورم بالا است. آیا اگر همین دولت، با همین گفتمان سیاسی – اجتماعی، میتوانست از هر راهی جلو تورم را بگیرد، در چشم و دل مردم ایران چه ارج و قربی داشت؟
گاهی فکر میکنم مشکل مردم ایران بیشتر اقتصاد و تورم است و اگر این دولت به هر وسیلهای میتوانست وضعیت اقتصادی کشور را به نقطه مطلوبی برساند، مردم مشکل چندانی با آن نداشتند؛ حتی اگر فرهیخته بیپناهی مانند دکتر تاجرنیا به جرم نقد رئیس این دولت به شش سال حبس و ۷۴ ضربه شلاق محکوم شود. این حکم عجیب اگر در هر کشور دمکراتی صادر میشد، مردم آن کشور یک دقیقه آرام نمیگرفتند.
1. آيتالله نورى همدانى: نبايد گول خندههاى استراتژيكى دشمنان را بخوريم. (اصل خبر)
ظاهرا منظورشان خندههاى تاکتيکى است. البته این اشتباه لفظی، بیمعنا هم نیست. معنای جمله این میشود: با دشمن(آمریکا) به هیچ وجه نباید کنار آمد، حتی اگر واقعا دوست ما شده و سیاستهای اصولی و بنیادین(استراتژی) آن، تغییر کرده باشد! لابد چون ما بالاخره احتیاج به یک دشمن داریم. اما اهل سیاست میدانند که حدود 50 سال است که دیگر در عالم سیاست، دوست و دشمن معنا ندارد. همه دوستاند و همه دشمن.
2. قابل توجه امت کامنتگذار: http://www.ayandenews.com/news/15395/
3. این روزها از بهترین روزهای تاریخ ایران است. بیش از هزار سال طول کشید تا به این نقطه رسیدیم. هزینههای هنگفتی دادیم؛ اما سرانجام تکلیف خیلی چیزها روشن شد. من خوشحالم.
دیروز، وقتی عکس و آگهی ترحیم شاطرحسین را در سینه دیوار دیدم، همۀ خاطرات ماههایی که در نانواییاش کار میکردم، جلو چشمم ظاهر شد. تابستانهای بعد از سوم راهنمایی و اول نظری را در دکانش پادویی میکردم . گاهی هم خمیر میزدم. عصرها که خمیر تمام میشد و همه از کار دست میکشیدند، شاطرحسین، چای تنوری و قلیان شاهعباسیاش را راه میاندخت و رو به کوچه مینشست. موقع قلیان کشیدن، طوری به فکر فرو میرفت که انگار میخواست نسبیت انیشتین را نقض کند. مقداری پک سبک میزد و یکمرتبه پکهای سنگینش را به جان قلیان میانداخت. گاهی هم به من میگفت: باش! کارت دارم. وقتی میگفت کارت دارم، میدانستم که باز براش نامه آمده و من باید بمانم تا وقتی همه رفتند، نامه را بخوانم. نامهها از زنی به نام معصومه بود. معمولا نصف اول هر نامه، اظهار دلتنگی بود و نصف دوم، شکایت از زندگی. ظاهرا معصومه گرفتار شوهر وحشی و بدذاتی بود که نه طلاقش میداد و نه با او مثل آدم زندگی میکرد.
گاهی که نامه را میخواندم، میگفت برو. گاهی هم هیچی نمیگفت، ولی آنقدر ساکت میشد که خودم میفهمیدم باید بروم. گاهی هم میگفت کاغذ بیار. قلم و کاغذ میآوردم و منتظر میشدم تا شاطر به حرف بیاد. یادم است که در یکی از نامههاش، به معصومه قول داد که همین روزها سهدانگ دکان را به برادرش میفروشد و با پول آن، رحمان(شوهر معصومه) را راضی میکند که زیر طلاقنامه را انگشت بزند. من دیگر نفهمیدم چی شد. تابستان تمام شد و من به مدرسه رفتم.
حدود ده سال پیش، پس از سالها شاطرحسین را در کوچۀ پدری دیدم. حسابی پیر شده بود. نمیدانم من را به جا آورد یا نه، ولی تحویل گرفت و چند دقیقه با هم حرف زدیم. خیلی دلم میخواست دربارۀ معصومه و سرنوشتش بپرسم ولی خجالت میکشیدم. موقع خداحافظی، به ذهنم رسید که به بهانۀ سرنوشت دکان و اینکه بالاخره آن را فروخت یا نه، از ماجرای معصومه هم سر دربیاورم. گفتم: شاطر، یادم است که میخواستید دکان را بفروشید. فروختید؟ دستش را کرد توی جیب و با یک نخ سیگار درآورد. تا سیگار را روشن نکرد، چیزی نگفت. بعد از چند لحظه گفت: نه. نشد. راستش میخواستم دکان رو بفروشم و با پولش یه بندۀ خدایی رو نجات بدم. ولی اون خودش زرنگتر بود. منتظر من نشد. گفتم: یعنی نجات پیدا کرد؟ گفت: بله. گفتم: خدا رو شکر. گفت: بله... خدا رو شکر... الان هم دارم میرم چوندر بهش سر بزنم. (چوندر، منطقهای در حاشیۀ قزوین است که مردهها را آنجا دفن میکنند)
چندیپیش با یک روحانی محترم که از مؤسسهای در قم دکترای جامعهشناسی هم گرفته است، گفتوگو میکردیم. خلاصۀ حرف من این بود که باید همه به یک اندازه فرصت و امکان بیان آرای خود را داشته باشند. این روحانی غیور، ناگهان از کوره در رفت و گفت: چرا آن موقع که خاتمی با یک نامۀ دو سطری به موسوی خوینیها،50 روزنامۀ مخالف خود را بست، صدای کسی درنیامد؟ چرا وقتی میرحسین اقتصاد کشور را به هم ریخت و دل امام را خون میکرد و بچههای جبهه را میرنجاند، آقایان لال شده بودند؟ چرا وقتی دومخردادیها داشتند کشور را دو دستی به آمریکا تحویل میدادند، شماها ساکت بودید؟ ...
ادامۀ گفتوگو ممکن نبود و مهم هم نبود. آنچه مرا تا ساعتی در فکر فرو برد، یافتن پاسخی برای این سؤال بود که چرا عدهای در جامعۀ ما به این آسانی در برابر برخی اخبار تسلیم میشوند و در مقابل، پارهای از خبرها را بهکل نشنیده میگیرند؟ این سؤال، سیاسی نیست، یک مسئلۀ روانشناختی است. ممکن است همین سؤال را یکی دیگر دربارۀ من داشته باشد. من و آن روحانی محترم، ظاهرا ریگی به کفش نداریم و قاعدتا جز به منافع ملی کشورمان نمیاندیشیم. اما چرا اخبار من با او اینهمه فرق میکند؟ و چرا هر یک از ما خبرهای دیگری را کذب محض میداند؟ از تحقیق و تفحص هم کاری ساخته نیست؛ چون اولا اینگونه خبرها یکی دو تا نیست و ثانیا بسیاری از این خبرها را منبع رسمی و نشانداری پخش نمیکند که سر نخی برای تحقیق وجود داشته باشد و ثالثا برخی از همین منابع رسمی به هیچ مرجع قانونی یا مردمی پاسخگو نیست و هرگز شتر توقیف يا تذكر بر در خانۀ آنها نمیخوابد.
مدتی فکر کردم و به چند نتیجه رسیدم؛ از جمله اینکه در صدق و کذب اخبار سیاسی ایران، بیدینی و بیاخلاقی بیداد میکند. به یاد دارم:
روزی از روزهای جوانی، معلم زیستشناسیام را در میدان بزرگ شهر دیدم. هر دو در حال خرید روزنامه بودیم. بعد از احوالپرسی مختصر، طبق معمول باب گفتوگو و بحث سیاسی باز شد. قبلا چند بار در کلاس و بیرون کلاس هم با هم بحث سیاسی کرده بودیم. او منتقد جنگ و سیاستهای جاری کشور بود و من مدافع هر برنامه و سیاست و تصمیمی که مسئولان به اجرا میگذاشتند. الان یادم نمیآید که آن روز، کنار دکۀ روزنامهفروشی دربارۀ چه موضوعی بحث میکردیم، ولی این کنایۀ نیشدارش را فراموش نمیکنم که گفت: «دفعۀ قبل که با هم بحث میکردیم تو میگفتی سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما. من مخالف این نظریه بودم و میگفتم شما را به خدا سیاست را با دیانت قاطی نکنید كه به نفع هیچکدام نیست. اما الان پشيمان شدهام و التماس میكنم كه شما را به خدا در سیاستتان کمی هم دیانت داشته باشید.»
از
از امام موسی بن جعفر(ع) روایتی نقل شده است که به قول استاد حکیمی به اندازۀ شصت خورشید میدرخشد. روایت چنین است: لایعدل الا من یحسن العدل.(الحیاة، ج6، ص346) یعنی عدالت نياورده است مگر کسی که آن را نیکو و درست به عمل آورد.
من دقیقا نمیدانم این حدیث به اندازۀ چند خورشید میدرخشد؛ ولی میدانم بزرگترین ظلمهای این عالم را کسانی کردند که واقعا قصد اجرای عدالت داشتند، اما در شناخت ماهیت عدالت و راههای اجرایی آن دچار سادهانگاری و ديکتاتوری شدند. نمونۀ تاریخی و آشکار آن، مارکس و لنین و حلقههای نخست بلشویکها است که بهحق نمیتوان در صدق نیت و انگیزۀ مردمی آنان تردید کرد؛ هرچند پس از ۱۰ سال به ايستگاه استالين و پس از ۷۰ سال در چنين روزهایی به فروريختن ديوار برلين رسيدند.
اگر راهکارهای اجرایی عدالت، درست و سنجیده و بر پایۀ تجربههای طولانی بشر نباشد، شک نکنید که سر از ظلم و نکبت و بدبختی درمیآورد. عدالت، بهویژه در دنیای پیچیدۀ ما، به تنها چیزی که نیاز ندارد شعار و سخنرانی و ادعاهای آسمانخراش و افشاگرهای عامهپسند و برانگيختن گرد و خاک است. عدالت، نتیجۀ عقلانیت و جهانشناسی بزرگسالانه و آشنایی با طبیعت وحشی اقتصاد است.
در لغت هم عدل را نشاندن هر چیز در جای خود تعریف کردهاند. بر این پایه، بزرگترین ظلم، فروکاستن عدالت به عدالت اقتصادی و سپردن آن به دست کسانی است که هیچ تصور درستی از جهان اقتصاد و ارگانیسم عدالت و نیازهای واقعی انسان ندارند. به تجربه آموختهایم که عدالت اقتصادی، فقط و فقط در جوامعی قابلیت اجرا دارد که پیشتر به استقبال عدالت اجتماعی و توسعۀ سیاسی و جامعۀ باز رفتهاند. شروع عدالتورزی از عدالت اقتصادی، آن هم با شعار و سخنرانی و انگيزههای سياسی و طرحهای خام، پایان خوشی ندارد.