تبليغاتX
سـفـیـنـه

قرآن‌بازی

شاید در کل دنیا، نتوانیم دو نفر را پیدا کنیم که یک جملۀ معمولی را دقیقا و عینا مانند همدیگر بفهمند. خاصه اگر آن جمله، عبارتی از کتاب‌های آسمانی باشد. اختلاف و تفاوت، طبیعی است و مشکلی هم ایجاد نمی‌کند. آنچه طبیعی نیست، تحمیل معانی دُور و بی‌ربط بر عبارات ساده و گویا است. در فهم و تفسیر قرآن مجید، با چنین مشکل بزرگی مواجهیم؛ به‌طوری که می‌توان در کنار قرآن‌خوانی، قرآن‌دانی، قرآن‌شناسی، قرآن‌پژوهی، قرآن‌اندیشی، قرآن‌دوستی، قرآن‌کاوی و قرآن‌آرایی، از چیزی به نام «قرآن‌بازی» هم نام برد. اگر کسی کتاب‌های تفسیری و سخنرانی‌های دینی و مقالات علمی(!) را بکاود، می‌تواند هزاران نمونه بیابد که جز «بازی با کتاب خدا»، نام دیگری ندارد.
بازی با قرآن، از رایج‌ترین و تلخ‌ترین حوادث تاریخ اسلام است. بازی و تفریحی که ما با قرآن می‌کنیم، بچه‌ها با توپ نمی‌کنند. این بازی خطرناک، گسترۀ شگفتی دارد. هر کسی برای اثبات هر مدعایی نخست سراغ قرآن می‌رود و سرانجام آیه‌ای پیدا می‌کند که بتواند به ضرب و زور تأویل و تفسیر و ذوق، آن را به استخدام باورهای خود درآورد. این بازی، هم خطرناک است و هم بسیار ناجوانمردانه. چندی پیش یکی از سخنرانان می‌گفت: «قرآن»، مخالف آزادی بیان است. این سخنران محترم، چون خودش مخالف آزادی بیان است، به این نتیجه رسیده است که لابد قرآن هم مخالف است. اما چون هیچ دلیل صریحی در قرآن نیافته است، و از طرفی محال است ایشان با چیزی مخالف باشد و قرآن دربارۀ آن ساکت باشد، این استدلال‌های قرآنی را ساخته است:
یک. قرآن طرفدار اخلاق است؛ آزادی بیان به بی‌اخلاقی می‌انجامد؛ پس «قرآن» مخالف آزادی بیان است.
دو. در قرآن، سخن از «قول احسن» است. پس باید جلو «قول‌»های دیگر را گرفت و نگذاشت هر کسی هر حرفی خواست بگوید. (حالا اگر کسی از ایشان بپرسد که «قول احسن» چیست و متولی یا داور آن کیست، جواب‌های عجیب‌تری می‌شنود.)
اینها بازی با دین و کتاب خدا است. اگر کسی هم برای اثبات حق آزادی بیان، به تفسیر و تأویل آیات قرآن متوسل ‌شود، همان‌قدر با قرآن بازی کرده است. قرآن، سخن خدا است؛ نه مُهر امضای ما. عبارات قرآن، بسیار روشن و گویا است و دربارۀ هر موضوعی که سخن گفته است، ابهام و ایهام نگذاشته است. البته دربارۀ برخی مسائل سکوت کرده و همین «نگفتن» هم به اندازۀ «گفتن»‌های قرآن مهم است. من در مقاله‌ای به نام «زبانوری قرآن در ناگفته‌ها» کوشیده‌ام ثابت کنم که بخشی از اعجاز قرآن در همین سکوت‌ها است. سکوت قرآن دربارۀ مسئله‌ای، به اندازۀ فریادش در مسئله‌ای دیگر، ارزش وحیانی دارد. اگر در دنیا یکجا باید احتیاط کرد، در نسبت دادن سخنی به خداوند است. مدعیان و مبلغان تقوا بدانند که بی‌تقوایی فقط بی‌نمازی و روزه‌خواری نیست. بدون نص و دلیل آشکار، از جانب خدا سخن گفتن و حکم دادن و داوری کردن و در مقام سخنگوی خدا نشستن، بدترین نوع بی‌تقوایی است: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ کذِباً؟
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

+ دوشنبه یکم خرداد 1391 | 

با چراغ و آينه

بعضی از دوستانی که امسال از نمایشگاه کتاب بازدید کردند، «با چراغ و آینه» را خریده بودند و تعریف می‌کردند. من هم چند روزی است که این اثر جدید استاد شفیعی کدکنی را در دست دارم و ورق می‌زنم. انصافا خواندنی است. نام کامل کتاب این است: «با چراغ و آینه، در جستجوی ریشه‌های تحول شعر معاصر ایران.» مانند همۀ کارهای استاد، پر از فایده‌های ادبی، تاریخی، فنّی، تحلیلی و ... است. نگاهی به فهرست مطالب کتاب نشان می‌دهد که «با چراغ و آینه» بیش از یک اثر ادبی است. مثلا در بخش «چشم‌‌اندازی دیگر»، تاریخ معاصر ایران از چشم‌انداز فرهنگ و ادبیات و جامعه‌شناسی تحول، به شیوه‌ای بدیع بررسی می‌شود.
از فواید بی‌نظیر این کتاب، داوری‌های صریح و بی‌مجاملۀ نویسنده دربارۀ بزرگ‌ترین شاعران معاصر است که بسیار مغتنم است. برای من که بسیار دوست می‌داشتم نظر تحليلی استاد شفیعی را دربارۀ شاعرانی مانند «شاملو» و «سپهری» و «شهریار» بدانم، این بخش از کتاب، ذوق‌زده‌ام کرد.

محور اصلی کتاب، نشان دادن پیوندهای فراوان شعر معاصر ایران با ادبیات جهان است. می‌نویسد: از حدِّ «پابوس سگان تو نگویم هوسم نیست/ دارم هوس اما چکنم دسترسم نیست»، به این گونه سخن رسیدن: «اگر به خانۀ من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن/ به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم» فقط و فقط از رهگذر چنین پیوند فرخنده‌ای امکان‌پذیر شده است و حاصل تلاش چندین نسل است.(ص26-25)
استاد به‌خوبی نشان می‌دهد که اگر این پیوند نبود و ما در شعر و فرهنگ هم بر طبل خودکفایی می‌‌‌کوبیدیم، الان ممکن بود به جای سگ در آن بیت، مثلا می‌گذاشتیم گربه یا چیزی شبیه آن. این ادعا، چندان سخت نیست. اما اثبات آن، نویسنده‌ای به بزرگی شفیعی می‌خواهد تا گزیده‌ای از تاریخ اندیشۀ ايرانی را در 800 صفحۀ وزیری روی دایره بریزد.

+ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 | 

«نجفی‌»ها و مخمصۀ روشنفکری دینی

ترانۀ شاهین نجفی در هجو امام دهم(ع)، واکنش‌های بسیاری برانگیخته است. این روزها آنقدر دربارۀ این موضوع گفت‌وگو می‌شود که شاید دیگر حرف ناگفته‌ای وجود نداشته باشد. اما لازم است همۀ کسانی که به نوعی مرجعیت اجتماعی دارند، به‌طور شفاف دربارۀ این پدیدۀ ناهنجار اظهار نظر کنند. خواه ‌ناخواه، کار شاهین نجفی‌ها، به حساب همۀ کسانی نوشته می‌شود که طرفدار آزادی‌اند. بعد از این، عده‌ای خواهند گفت که طرفداران آزادی، طرفداران توهین به مقدسات مردم‌اند.

در این داستان، سخت‌ترین وضعیت روحی و اجتماعی را روشنفکران دینی دارند. این گروه، هم تعلقات دینی دارد و هم آزادی را ضرروت زیست انسانی و معنوی آدمیان می‌داند. محکوم کردن ترانۀ شاهين نجفی، محکومیت آزادی است، و سکوت یا موافقت، ریختن آب به جوی دو گروه است: دین‌ستیزان و آزادی‌ستیزان. سکوت بزرگان روشنفکری دینی، زمینه را هم برای دین‌‌ستیزان هموار می‌کند و هم برای آنان که به بهانۀ چنین پدیده‌هایی با همۀ وجوه آزادی مخالف‌اند. تکلیف دینداران سنتی و دین‌ستیزان روشن است. اما روشنفکران دینی که آزادی را با دین و دین را با آزادی و آبادی می‌خواهند، در مخمصه قرار می‌گیرند. سکوت آنان، حمل بر رضایت می‌شود و مخالفت‌شان حمل بر تعصب. ترانۀ شاهین، برگ برندۀ مخالفان مدارا و آزادی است و بدترین وضعیت اجتماعی را برای جریان‌های روشنفکری فراهم می‌کند. مخالفان جریان روشنفکری دینی به‌زودی خواهند گفت: آقایان، شترسواری دولّا دولّا نمی‌شود. اگر دیندارید، شدیدا محکوم کنید، اگر طرفدار آزادی هستید؛ چرا آشکارا از او دفاع نمی‌کنید تا مردم تکلیفشان را با شما بدانند؟
به عقیدۀ من، روشنفکران دینی باید با تمام قدرت، این ترانۀ هجوآمیز را محکوم کنند؛ اما نه فقط از موضع دین و دينداری، بلکه از موضع دفاع از حقوق اساسی مردم هم بايد وارد ميدان شوند. اسائۀ ادب به ساحت پیشوای ده‌ها میلیون انسان، جفا است. سخن از حق و باطل نیست؛ سخن از جریحه‌دار شدن احساسات میلیون‌ها انسان است. چنین برنامه‌هایی، اخلال در هم‌زیستی انسان‌های متفاوت در یک جامعۀ متکثر است و بیشترین سود را از این اخلال، کسانی می‌برند که نه اعتقادی به آزادی دارند و نه غيرت دينی آنان سودی به حال دين دارد. 
حتی روشنفکران عرفی هم وظيفه دارند توهین به مقدسات یک ملت را محکوم کنند؛ چنانکه روشنفکران دینی نیز تا کنون بارها از حقوق اقلیت‌های دینی و حتی لامذهبان حمایت کرده است. آزادی، نه چنان مرزهایی دارد که در آن هر توهین و تجاوزی بگنجد و نه آن‌گونه است که فقط حقوق گروهی خاص را تأمین کند.
بله؛ مخالفت روشنفکران دینی با پدیدۀ نجفی‌ها، نمی‌تواند به شيوۀ بنيادگرايان باشد. از قضا خردمندی و عقلانيت مدنی روشنفكران در اين‌گونه ماجراها، سرمايۀ دين و دينداری در اين روزگار دين‌گريز است.


 

+ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 

بچه‌های جنگ

17 اردیبهشت سال 1365، در منطقۀ عملیاتی فاو، یکی از بهترین دوستان من به ضرب یک عدد ترکش نامرد، از پای درآمد و در خون نشست. از آن سال تا کنون، هفده اردیبهشت، برای من فقط یک روز بهاری نیست.
نمی‌دانم این خاصیت همۀ جنگ‌ها است یا فقط دفاع هشت‌سالۀ ما بود که توانست چنان مردان بزرگی را تربیت کند. به همۀ شما دوستانی که آن روزها را ندیدید، اطمینان می‌دهم که بچه‌های جنگ و جبهه، شگفت‌آور بودند. ایثار، مهربانی، گذشت، فداکاری، معنویت، بذله‌گویی، بزرگواری، صبوری، خداباوری و صفایی که آن روزها میان بچه‌های جنگ پدید آمد، دیگر تکرار نشد که نشد. روحیۀ عجیبی داشتند. در جبهه، همه‌جور آدم بود: خوب، بد، فداکار، ترسو، ریاکار، زنده‌دل، افسرده، فرشته‌خو ... اما اکثر بچه‌ها حال و هوای معنوی داشتند. یکی از دوستان دبیرستانی‌ام که اثر چندانی از معنویت و ایثار در رفتارش پیدا نبود، به دلیلی که هنوز پی نبرده‌ام، راهی جبهه شد. یک‌سال بعد، او را در یکی از خیابان‌های شهر دیدم و تا پایان شب با هم قدم زدیم. احساس می‌کردم که در این یک سال، صد سال از من بزرگ‌تر شده است. آن شب، آخرین شبی بود که همدیگر را دیدیم.
به همۀ زیبایی‌ها و مقدسات عالم سوگند که بچه‌های جبهه، عجیب‌ترین آدم‌های دنیا بودند. نمی‌دانم جبهه چگونه توانست آن همه آدم‌های معمولی را یک‌‌مرتبه به جایی رساند که آرزوی پیران سالک و عارفان دلسوخته است. کاش می‌ماندند آن همت‌های بزرگ و روح‌های آسمانی، و این سرزمین بلادیده را تنها نمی‌گذاشتند.
من اگر سالی یک‌بار گریه کنم، آن یک‌بار وقتی است که تلویزیون نوحۀ «ممد نبودی» را پخش می‌کند. خدای بزرگ رحمت‌شان کند و ما را شایستۀ نام و یادشان.

+ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |